کتاب “زندگی و کار من” اثر هنری فورد

Share on email
Share on twitter
Share on linkedin
Share on facebook

زندگی و کار من (هنری فورد)

مقدمه. درباره ایده…. …………………..

فصل اول. آغاز کسب و کار …..  ……………………

فصل دوم. آنچه در مورد کسب و کارآموختم ………………

فصل سوم. آغاز یک کسب و کار واقعی . ………………

فصل چهارم. راز تولید و خدمت …………..

فصل پنجم. آغاز تولید …………………..

فصل ششم. انسان و ماشین ………………..

فصل هفتم. ترور ماشین ………….

فصل هشتم. دستمزد ……………..

فصل نهم. چرا کسب و کار همیشه خوب نیست؟ ……………

فصل دهم. چگونه میتوان ارزان تولید کرد؟ ………………..

فصل یازدهم. پول و کالا ………………….

فصل دوازدهم. پول، ارباب یا رعیت ؟ ………………..

فصل سیزدهم. چرا  بی پولی؟.. ……………………

فصل چهاردهم. تراکتور و کشاورزی مکانیزه.. …………….

فصل پانزدهم . چرا خیریه؟ …………………

فصل شانزدهم. خطوط راه آهن …………………

فصل هفدهم. چیزها بطورکلی ………………..

فصل هجدهم. دموکراسی و صنعت ……………….

فصل نوزدهم.. آنچه ممکن است انتظار داشته باشیم ……………..

پایان کتاب …………..

تهیه شده توسط ماروین هاجز ، تام آلن ، تونیا آلن ، اریک الدرد ،

چارلز فرانکس ، و تیم DP

زندگی و کار من

نوشته هنری فورد

با همکاری ساموئل كرواتر

مقدمه. درباره ایده

ما به تازگی توسعه کشور خود را آغاز کرده ایم- اما تا کنون با وجود تمامی ادعاها در خصوص پیشرفت شگفت انگیزمان کارهای کمی انجام شده است. پیشرفت به اندازه کافی شگفت بوده است-اما هنگامی که کارهای انجام شده را با کارهایی که میبایست انجام دهیم مقایسه میکنیم، گویی کاری انجام نداده ایم. با در نظر گرفتن این نکته که انرژی استفاده شده برای شخم زدن زمین های کشاورزی از انرژی مورد استفاده در کلیه تاسیسات صنعتی کشور بیشتر است، به فرصت های بیشمار پیش رو پی خواهید برد. و اکنون با وجود کشورهای متعدد درگیر ناآرامی و هرج ومرج ، زمان بسیار مناسبی است برای ارائه پیشنهاد انجام کارهایی که ممکن است در پرتو اقدامات پیشتر انجام گرفته (تجربیات پیشین) انجام شوند.

صفحه 4

هنگامی که سخن از افزایش انرژی، ماشین آلات و صنعتی سازی به میان می آید، تصویری از دنیایی سرد و آهنین به ذهن متبادر میگردد که در آن کارخانجات عظیم در حال از بین بردن درختان، گلها، پرندگان و مزارع سرسبز هستند که نتیجه آن دنیایی مرکب از ماشین های فلزی و ماشین های انسان نما خواهد بود. البته من با همه آنچه که گفته شد موافق نیستم. بر این باورم تا زمانی که دانش زیادی درباره ماشین ها و موارد استفاده از آنها را نداریم و مادامی که درک بهتری از سهم مکانیک در زندگی را کسب نکرده ایم، زمان کافی برای لذت بردن از درختان، گلها، پرندگان و مزارع سرسبز را نخواهیم داشت.

فکر میکنم پیش از این- با فرض اینکه تقابلی میان زندگی کردن و تدارک معنای زندگی وجود دارد- اقدامات بسیاری برای دور کردن چیزهای خوشایند از زندگی انجام داده ایم. ما زمان و انرژی بسیاری را برباد داده و فرصت زیادی برای لذت بردن از زندگی برایمان باقی نمانده است.

انرژی و ماشین آلات، پول و کالا تنها زمانی ارزشمندند که بتوانند ما را برای زندگی آزاد مهیا کنند. آنها اما به معنی یک پایان هستند. به عنوان مثال، من ماشین هایی که نام مرا بر خود یدک میکشند را ماشین به حساب نمی آورم. که اگر این طور بود حرفه دیگری را در پیش میگرفتم. بلکه آنها را به عنوان شاهدی متقن بر نظریه کسب و کار خود در نظر میگیرم- هرچند امیدوارم چیزی بیشتر از تنها یک تئوری کسب و کار باشد- نظریه ای که نگاهش به آینده است و هدفش تبدیل این جهان به مکانی بهتر برای زیستن. این حقیقت که موفقیت تجاری “شرکت موتور فورد” خارق العاده بوده تنها به این دلیل مهم است که تلاش میکند نشان دهد -به روشی که بر کسی پوشیده نیست- نظریه اش در این خصوص تا به امروز صحیح بوده است. تنها در پرتو این موفقیت است که امروز میتوانم سیستم غالب صنعت و سازمان دهی پول و جامعه را از نقطه نظر کسی که از گزند آنها در امان مانده است نقد کنم. بر اساس وضعیت موجود -جایی که من در صورت خودخواهای تقاضای تغییری نخواهم داشت-اگر من تنها درخواست پول نمایم سیستم حاضر هیچ مشکلی با آن نخواهد داشت; مقدار زیادی پول در اختیار من خواهد گذاشت. اما من به ارائه خدمت فکر میکنم، سیستم فعلی از ارائه خدمات مطلوب به من خوداری خواهد نمود زیرا آنها تنها مصرف گرایی و اتلاف را تشویق می کنند. در نتیجه افراد بسیاری از دریافت کامل بازده از خدمات بازخواهند ماند. این روش بی تردید ره به جایی نخواهد برد و تنها مسئله آن، برنامه ریزی و تخصیص منابع صحیح است.

من مشکلی با نگرش تمسخرآمیز عامه در خصوص ایده های جدید ندارم. بهتر است نسبت به ایده های جدید نگاه تردیدآمیزی داشت و در برابر آن مقاومت کرد به جای آنکه بخواهیم پس از هر ایده سرآسیمه در صدد رفع پیامدهای زیان بار آن برآئیم. تردید، اگر منظور احتیاط باشد، چرخ تعادل مدنیت است. امروزه بسیاری از مشکلات حاد دنیا ناشی از اجرای ایده های نو بدون انجام تحقیقات بدوی به منظور راستی آزمایی آنهاست. یک ایده را نمیتوان صرفا بدلیل قدیمی بودن خوب و یا لزوما به خاطر جدید بودن بد قلمداد کرد. اما اگر یک ایده فدیمی تا کنون جواب داده قطعا شواهدی نیز برای تائید خود دارد. ایده ها به خودی خود فوق العاده ارزشمندند اما یک ایده تنها یک ایده است. تقریبا هر کسی در ذهن خود ایده ای دارد. مسئله مهم تبدیل آن ایده به محصولی کاربردی است.

من اکنون بسیار مشتاقم تا نشان دهم ایده هایی را که به کار گرفتیم قابلیت کاربری بزرگتری را با خود دارند- اینکه آن ایدها ارتباط خاصی با خودروهای موتوری و تراکتورها ندارند بلکه چیزهایی را در قالب یک قانون جهان شمول نشان خواهند داد- من کاملا اطمینان دارم که این یک قاعده طبیعی است و قصد دارم اثبات کنم که کاملا پذیرفته خواهد شد، نه به عنوان یه ایده نو، بلکه به عنوان یک اصل طبیعی.

کار کردن یک رفتار طبیعی است-برای فهم اینکه خوشبختی و سعادتمندی تنها در نتیجه تلاش صادقانه حاصل می گردند. بیماری های انسان عمدتا در نتیجه پرهیز از این رفتار طبیعی ناشی میگردند.در این رابطه پیشنهادی به جز اجرای تمام و کمال این اصل طبیعی نمی توانم ارائه کنم. من اعتقاد دارم که باید کار کرد و تمام اقداماتی که تا کنون انجام داده ایم در نتیجه اصرار ما بر این بوده است که اگر قرار است کار کنیم پس بهتر آن است که هوشمندانه و آینده نگرانه کار کنیم. که هرچه بهتر کار کنیم، پول بیشتری نیز خواهیم داشت. موضوعی که تصور میکنم عامه مردم نیز به سادگی آن را بپذیرند.

من یک اصلاح طلب نیستم. بر این باورم که تلاش های بسیاری در جهان به منظور اصلاح و تغییر انجام میگردد و ما نیز توجه زیادی به اصلاح طلبان از خود نشان میدهیم. به طور کلی دو نوع اصلاح طلب وجود دارد. که البته هر دو آزار دهنده هستند. نخست شخصی که خود را اصلاح طلب میداند و مایل است همه چیز را نابود کند. او به مانند کسی است که پیراهنی را به دلیل تنگ بودن سوراخ دکمه یقه به نسبت دکمه یقه کاملا پاره میکند و هرگز تلاش نمیکند تا به جای آن کار سوراخ دکمه را کمی گشاد تر کند. چنین اصلاح طلبی تحت هیچ شرایطی نخواهد فهمید که چه کاری انجام میدهد. تجربه و اصلاح با یکدیگر جمع نمی شوند.

صفحه 5

یک اصلاح طلب هرگز نمی تواند سردی تعصب خود را در برابر گرمای سوزان حقیقت حفظ کند. بنابراین میبایست حقایق را دور نگاه دارد.

از سال 1914 افراد بیشماری جامه روشنفکری تازه ای به تن کرده اند. افراد بسیاری برای اولین بار شروع به تفکر کردند. چشمهای خویش را گشودند و متوجه شدند که در این دنیا زندگی میکنند. با هیجانی استقلال طلبانه دریافتند که میتوانند نگاهی انتقادی به دنیا داشته باشند. چنین کردند و آن را معیوب یافتند. پذیرفتن درستی فرضیات یک منتقد سیستم اجتماعی-هرچند این تصور حق هر انسانیست- بدون تامل و تردید، قطعا دیوانگی است. منتقد جوان جانب انصاف را رعایت نمیکند. او به شدت خواهان جایگزینی قوانین جدید با قواعد پیشین است. آنها در واقع دنیای جدیدی را در روسیه آغاز کردند. اینجاست که رفتار فرمانروایان را به خوبی میتوان مطالعه نمود. از روسیه می آموزیم  که این اقلیت هستند که اقدامات مخرب را تعیین می کنند و نه اکثریت. همچنین می آموزیم درحالی که انسانها قوانین اجتماعی را در تعارض با قوانین طبیعت وضع میکنند، طبیعت آن فوانین را بسیار بی رحمانه تر از سزار ها وتو میکند. طبیعت بطور کلی از پذیرفتن جمهوری شوروی به دلیل تلاش برای انکار خود(طبیعت) امتناع ورزید. آنها فراتر از دیگر مسائل، حق بهره مندی از ثمره کار را انکار کردند. برخی میگویند “روسیه میبایست کار کند” اما این مسئله اصلی را تشریح نمیکند. واقعیت این است که روسیه ی فقر کار میکند اما کارش به هیچ انگاشته میگردد. این روش کارکردن آزادانه نیست. در ایالات متحده یک کارگر هشت ساعت در روز کار میکند; در روسیه اما او مجبور است دوازده تا چهارده ساعت کار کند. در ایالات متحده اگر کارگری بخواهد یک روز و یا یک هفته را در استراحت بگذراند برایش مقدور است و هیچ کس مانع او نمیشود اما در روسیه، تحت نظام شوروی، کارگر چه بخواهد و چه نخواهد محکوم به کارکردن است. آزادی شهروندی در نظمی زندان گونه، خشک و بی انعطاف که با همگان رفتاری یکسان دارد ناپدید گردیده است. این نوعی برده داری است. آزادی، داشتن حق کار و زندگی به اندازه معقول و در مدت زمان مناسب است; برای آنکه بتوان امور جزئی و شخصی زندگی را مدیریت نمود. مجموعه موارد یاد شده و بسیاری دیگر از رفتارهای آزادانه است که میتواند آزادی آرمانی انسان را رقم بزند. این آزادی های کوچک هستند که امور روزمره ما را تسهیل میکنند.

روسیه نمیتوانست بدون عقل و تجربه دوام بیاورد. مدیریت کمیته ای، کارخانه ها را- به محض شروع به کار- با فروپاشی مواجه نمود. آنها بیش از آنکه به تولید بپردازند درگیر مشاجره و اختلاف نظرها بودند. در نتیجه اخراج افراد ماهر، هزاران تن مواد ارزشمند ضایع گردید. تندروها و متعصبین مردم را به قناعت و مقاومت فراخواندند. اکنون اما شوروی به مهندسین، مدیران، سرپرستان و روئسای خود-که در ابتدا اخراج نمود-در ازای بازگشت به کار حقوق های بسیار بالایی پیشنهاد میکند. بلشوئیسم اکنون نخبگان و متخصصینی که دیروز بی رحمانه از خود راند را به سوی خود می خواند. تمام آنچه اصلاحات برای روسیه انجام داد توقف تولید بود.

عنصری شیطانی در این کشور(امریکا) می کوشد تا در میان کارگران و کارآفرینان نفوذ کرده و اختلاف ایجاد کند. همان جریانی که منجر به بیرون راندن نخبگان، کاردانان و توانمندان از روسیه شد در کار است تا بر تعصب و بی خردی بیافزاید. ما نباید به بیگانگان، خرابکاران و دشمنان خوشبختی انسانها اجازه دهیم تا میان مردم جدایی بیافکنند. در اتحاد است که آمریکا قدرتمند و آزاد است. در دیگر سو نوع متفاوتی از اصلاح طلبان را داریم. کسانی که هرگز خود را با این نام معرفی نمیکنند. آنها به طرز عجیبی مانند اصلاح طلبان رادیکال (تمامیت خواه) هستند. آن فرد رادیکال، بی تجربه است و اعتقادی نیز به آن ندارد. نوع دیگر اصلاح طلب صاحب تجربه است اما هیچ طرفی از آن نبسته. در اینجا می توان اصول گرایان را مثال زد، کسانی که در صورت اطلاع از شباهت خود با بلشوئیست ها بسیار شگفت زده خواهند شد. آنان می خواهند به شرایط گذشته بازگردند نه صرفا به این دلیل که شرایط بهتری بوده است بلکه به این دلیل که تصور میکنند آن شرایط را بهتر می شناسد.

گروهی می خواهند دنیا را بطور کلی نابود کرده تا دنیایی بهتر بسازند. گروهی دیگر دنیای موجود را آنقدر ایستا و بدون تغییر حفظ میکنند که ممکن است بگندد و از بین برود.در صورت عدم بهره گیری از بصیرت و دوراندیشی باور دوم نیز همان نتیجه اولی را به بار می آورد. انهدام دنیا کاملا امکانپذیر است اما ساختن دنیایی دیگر ممکن نیست. جلوگیری از پیشرفت دنیا امکانپذیر است اما پس از آن دیگر نمی توان مانع اضمحلال و نابودی اش شد. انتظار داشتن کماکان سه وعده غذا در روز برای همه افراد، هنگامی که همه چیز واژگون و نابود شده احمقانه است. و نیز پرداخت بهره 6 درصد هنگامی که همه فعالیت ها متوقف شده. مشکل اصلی آن است که اصلاح طلبان و اصول گرایان از واقعیت ها و قواعد اصلی هستی فاصله گرفته اند.

نکته حائض اهمیت اطمینان از عدم گرایش به سمت محافظه کاری در نتیجه اجتناب از اصلاح طلبی است. ما یک دوره گفتگو و مناظره در دفاع از نقشه های آرمانگرایانه پیشرفت و توسعه را سپری کردیم  و ره به جایی نبردیم. آن دوره به مثابه یک همایش بود و نه یک رویاروئی. گفتگوها دوستانه بودند اما هنگامی که به خانه های خود بازگشتیم خود را مغبون یافتیم.

صفحه 6

اصول گرایان و مرتجعین غالبا از مزیت اجتناب از چنین گردهم آیی ها و گفتگوها بهره می گیرند. آنها وعده “دوران خوب گذشته” -که غالبا به معنی سوء استفاده های بد گذشته است- را به جامعه میدهند و به این دلیل که مطلقا عاری از چشم انداز هستند، برخی اوقات به عنوان مرد عمل شناخته میشوند. از بازگشتشان به قدرت نیز معمولا با عنوان بازگشت خرد جمعی (مردانی از جنس مردم) استقبال می شود.

کشاورزی، تولید و حمل و نقل، فعالیت های  بنیادی هستند. جهانیان را در کنار یکدیگر قرار داده و زندگی اجتماعی بدون آنها ممکن نیست. کشت و کار، ساختن و تجارت اگر چه مدرن و امروزی به سان نیازهای اولیه بشر مهم و حیاتی هستند. آنها ضرورت زندگی فیزیکی هستند. هنگامی که آرام می گیرند، زندگی اجتماعی آرام میگیرد. در این دنیا و تحت نظم موجود ممکن است اوضاع دگرگون شده و تغییر یابد اما مادامی که بنیاد ها برقرار هستند و قواعد پابرجا کماکان امید به بهبود اوضاع وجود دارد اما اینکه فردی بتواند بنیادها را ویران کرده و جایگاه فرآیندهای اجتماعی را درتعیین سرنوشت غصب نماید توهم بزرگی است. بنیادهای جامعه مردم هستند و این به معنای کشت و زرع، ساخت و تولید و همچنین حمل و نقل است. مادامی که فعالیت های کشاورزی، تولید و جابجایی برقرار است، دنیا نیز توانایی حفظ خود در برابر تغییرات اجتماعی و اقتصادی را داراست. بنابراین همانگونه که ما در خدمت مشاغل خود هستیم به دنیا نیز خدمت میکنیم.

کارهای بسیاری برای انجام دادن وجود دارد. تنها شغل واقعی پیشه گریست. واسطه گری و سفته بازی پیش از نیز بوده است که از نظر من نمیتوان آن را کار و یا شغل دانست. این فعالیت کم و بیش یک دزدی محترمانه است. اما نمیتوان با کمک قانون این گونه اقدامات را از بین برد. کار زیادی از دست قانون بر نمی آید، قانون هرگز نمیتواند کارهای اساسی انجام دهد. قانون نمیتواند بیش از یک پلیس باشد، بنابراین داشتن انتظار از مراکز ایالتی و یا واشگتن برای انجام کارهایی که قانون برای انجام آنها ایجاد نشده است اتلاف وقت است. مادامی که به کار تصویب قوانین به منظور رفع فقر و یا حذف رانت هستیم همچنان شاهد گسترش فقر و رانت خواری خواهیم بود. به اندازه کافی نگاهمان به واشنگتن بوده است و قانون گذارانی که در این کشور و همچنین کشورهای دیگر-وعده تصویب قانون برای انجام کارهایی را میدهند که قانون از انجام آنها ناتوان است.

وقتی کل یک کشور را در نظر بگیرید-مانند کشور ما-خیال اینکه واشنگتن نوعی بهشت است که ورای ابرهای آن دانایی کل و قادری توانا حضور دارد، درک آن کشور از منظر ذهن وابسته ایست که نشانه های بیماری قریب الوقوعی را از خود بروز میدهد. ما نه تنها از واشنگتن کمکی دریافت نمی کنیم بلکه از خودمان کمک میگیریم. کمک های ما چه بسا به عنوان مرکز توزیع محصول، جایی که تمام تلاش های ما برای آن هماهنگ شده است  به واشنگتن نیز برسد. شاید ما به دولت کمک کنیم اما دولت نمیتواند به ما کمک کند. شعار “حضور حداقلی دولت در کسب و کار و کسب و کار حداکثری در دولت” شعار شایسته ایست نه به خاطر کسب و کار و یا دولت بلکه به خاطر مردم. کسب و کار آن دلیلی نیست که ایالات متحده برایش بنیان نهاده شد. نه بیانیه استقلال یک پروانه کسب و کار است و نه قانون اساسی طرحی تجاری. ایالات متحده-سرزمین، مردم و کسب و کارهایش-قواعد و روشهایی هستند که ارزش های زندگی مردمش ایجاد کرده است. دولت یک خدمتگزار است و هرگز نباید چیزی بیشتر از آن باشد. زمانی که مردم ملازم دولت میشوند، باید مجازات آن را نیز بپذیرند، برای رابطه ای غیرطبیعی، غیرانسانی و غیراخلاقی. ما بدون کار نمیتوانیم زندگی کنیم و همچنین بدون دولت نمی توانیم. کسب و کار و دولت به عنوان خدمتگذارضروری هستند. به مانند آب و غلات; آنها با زبردستی قوانین طبیعی را دگرگون میکنند.

سعادت یک کشور به تک تک افراد آن بستگی دارد. این افراد هستند که تعیین میکنند کشور در چه شرایطی قرار داشته باشد و همان ها هستند که امنیت آن را تضمین می کنند. دولت ها می توانند وعده هایی بی چشم داشت بدهند اما قطعا توان انجام آنها را ندارند. آنها می توانند با شیادی در سود ارزها دست ببرند همانگونه که در اروپا نیز انجام دادند. (همانند بانک داران در سرتاسر جهان )  با ملغمه ای از مزخرفات رسمی و اداری. اما تنها این کار و کار است که میتواند منجر به تولید و تحویل کالا گردد و آن چیزی است که هر انسانی از صمیم قلب خویش می داند.

شانس کمی برای یک نخبه-از جمله نخبه های ما-وجود دارد تا بتواند فرآیند های بنیادین زندگی اقتصادی را ویران سازد. اکثر افراد میدانند که نمی توانند در ازای هیچ، چیزی دریافت کنند. اکثر افراد می فهمند-حتی اگر ندانند چرا-که پول ثروت نیست. تئوری های معمولی که وعده همه چیز را به همه کس می دهند، و هیچ چیز در ازای آن مطالبه نمیکنند بطور غریزی و بی درنگ از جانب افراد معمولی رد می شوند. حتی اگر دلیلی منطقی برای نپذیرفتن آنها نیابند. آنها میداند که این نظریه ها نا درستند. رویه جاری، اگرچه ناکارآمد و از بسیاری جهات ناقص، این برتری را نسبت به دیگر نظریه ها دارد که دست کم کارراه انداز است .

 

صفحه 7

بی شک ساختار ما با تغییراتی به اشکال دیگر تبدیل خواهد شد، و شکل جدید نیز موثر خواهد بود-اما نه با عللی که انسان ها بر آن اعمال می کنند. دلیلی که بلشوویسم اثربخش نبوده و نخواهد بود اقتصادی نیست. اهمیتی ندارد که صنعت خصوصی اداره شود و یا اینکه دولتی کنترل گردد؛ اهمیتی ندارد که شما بهره کارگران از شرکت را حقوق و یا سود سهام بنامید.  اهمیتی ندارد که مردم را از لحاظ غذایی، پوشش و سرپناه تحت کنترل قرار دهید و یا اینکه به آنها اجازه دهید تا بر اساس میل خود بخورند، بپوشند و زندگی کنند. تنها جزئیات هستند که اهمیت دارند. ناکارآمدی رهبران بلشوئیسم در پریشان سازی جزئیات خود را نشان داد. بلشوویسم شکست خورد زیرا هم غیراخلاقی بود و هم غیرطبیعی. سیستم ما پابرجا می ماند. اما آیا این سیستم نادرست است؟ البته که هست، به هزار دلیل ! ناکارآمد است؟ البته که ناکارآمد است. و به تمامی دلایل و حقایق محکوم به شکست است. اما اینطور نمی شود-زیرا ریشه در مبانی اخلاقی و اقتصادی دارد.

نیروی کار از عوامل اساسی و بنیادی اقتصاد است. نیروی کار عنصری است انسانی که بشر را از فصل‌های پرثمر زمین بهره مند می‌سازد. این نیروی کار انسان است که محصول را به آن ­چه که هست تبدیل می­کند. این است اساس اقتصاد: که هر یک از ما با موادی کار می­کند که آن را نه ایجاد نکرده­ایم و نه می­توانیم ایجاد کنیم. بلکه از جانب طبیعت به ما ارزانی داشته شده است.

 اساس اخلاق، حق انسان در کار خود است. این موضوع به روش های گوناگون بیان شده‌است. گاهی اوقات به آن ” حق مالکیت ” می‌گویند. و گاهی مفهومش در این جمله دستوری که ” شما نباید دزدی کنید.” نهفته شده است. حق انسانی دیگری درمورد مالکیت دارایی­ وجود دارد که به موجب آن دزدی یک جرم تلقی شود. هنگامی که انسان نانش را از تلاشش به­دست می­آورد، حق نان برای او محفوظ است. و اگر شخص دیگری آن نان را بدزدد، کاری فراتر از دزدی نان انجام داده است؛ در واقع با این کار او به یک حق مقدس انسانی تجاوز می­کند. اگر نتوانیم چیزی تولید کنیم پس نمی‌توانیم چیزی داشته باشیم – اما عده­ای می­گویند وقتی که ما چیزی تولید کنیم آن چیز تنها متعلق به سرمایه­داران خواهد بود. سرمایه­داران به دلیل اینکه ابزارهای بهتری برای تولید فراهم می‌کنند به اساس جامعه­ تعلق دارند. یعنی بخش از بنیان اجتماع را تشکیل می دهند. در حقیقت آنها چیزی برای خودشان ندارند. آن­ها صرفاً مالکیت را به سود دیگران مدیریت می­کنند. افرادی که از راه داد و ستد به سرمایه دار تبدیل می­شوند عجالتا به صورت یک شرور ناگزیر تلقی می­شوند. که اگر پولشان صرف تولید شود افرادی مفید و موثر و اگر پول آنها صرف پیچیدگی بیشتر توزیع و افزایش موانع بین تولیدکننده و مصرف کننده شود، در این صورت آنها به سرمایه دارانی کاملا شیطان صفت­ تبدیل خواهند شد. و در روزگاری که پول شان به طرز موثرتری با کار تنظیم و تطبیق داده خواهد شد دیگر نشانی از آنها باقی نخواهد ماند. و زمانی پول به طریق بهتری به کار اختصاص خواهد یافت که این موضوع به طور کامل درک گردد، تنها از طریق کار و صرفا کار میتوان سلامتی، ثروت و خوشبختی جامعه را تضمین نمود.

هیچ دلیلی وجود ندارد که چرا فردی که می­خواهد کار کند از کار محروم شده و ارزش کامل کارش را دریافت نکند. به همین منوال هیچ دلیلی وجود ندارد که چرا فردی که می­تواند اما نمی­خواهد کار کند، ارزش کامل خدمات خود را در برابر جامعه دریافت نکند. قطعاً به این فرد میبایست اجازه داد معادل آن مقداری که به جامعه ارائه می کند از آن برداشت نماید. اگر هیچ مشارکتی نکند، چیزی هم بدست نمی آورد. او سزاوار محرومیت است. اگر اصرار بر این داشته باشیم که افراد بیش از استحقاق خود داشته باشند ره به جایی نخواهیم برد.

به طور کلی برای بشر هیج زیانی بالاتر از اصرار به برابر بودن همه انسان ها وجود ندارد. مسلما ً تمام انسآنها با هم برابر نیستند، و هر مفهوم دموکراتیکی که تلاش می‌کند افراد را با هم برابر کند تنها اقدامی برای جلوگیری از پیشرفت است. افراد نمی‌توانند از خدمات برابر بهره‌مند شوند. افرادی که توانایی بیشتری دارند نسبت به افرادی که توانایی کمتری دارند، در شمار اندکند ؛ برای توده افراد کوچک امکانپذیر است که افراد بزرگتر را به زیر بکشند اما آنها با این عمل، خود را نیز به پایین خواهند کشید. این انسان های بزرگ هستند که جامعه را رهبری کرده و افراد کوچک را قادر می سازند تا با زحمت کمتری به زندگی خود ادامه دهند.

مفهوم دموکراسی که به معنی همترازی قابلیت است، باعث ایجاد اتلاف می­شود. در طبیعت دو چیز شبیه به هم وجود ندارد. ما ماشین­های خود را مطلقا با قابلیت تعوض پذیری می‌سازیم. همه قطعات از جنبه مواد مورد استفاده، دقت در ماشین کاری و نیروی کاری که آنها را تولید می کنند با هم برابرند. بدون نیاز به هرگونه تنظیم و اصلاحی دو خودروی فورد که در کنار یکدیگر قرار گرفته اند دقیقا مشابه هم به نظر می رسند و چنان به هم شبیه هستند که تصور می شود می توان قطعات آنها را با هم جابجا نمود. اما این گونه نیست. آنها رفتار متفاوتی در جاده از خود نشان خواهند داد. ما افرادی داریم که صدها و در برخی موارد هزاران خودروی فورد را رانده اند و اذعان می کنند که هیچ دو خودرویی دقیقا یکسان نیستند. آنها اگر یک خودروی مشخص را برای مدت حدود یک ساعت برانند و پس از آن خودروهای دیگر را برانند، تنها با راندن مجدد خودروی ابتدایی می توانند آن را شناسایی نمایند و نه از روی ظاهر آن.

تا به حال بسیار کلی گویی کرده ایم. اجازه دهید کمی با خودمان روراست باشیم. یک انسان باید بتواند متناسب با خدماتی که ارائه می­دهد زندگی کند. اکنون زمان مناسبی است که در خصوص این موضوع صحبت کنیم. چرا گه اخیرا در دورانی به سر می بردیم که آخرین چیزی که افراد به آن فکر میکرده اند ارائه خدمات بود. ما به جایی رسیده بودیم که کسی به هزینه ها و تعمیرات پس از فروش توجهی نمی کرد. سفارشات بدون هیچ تلاشی می رسید. در حقیقت دورانی بود که مشتری با خرید محصول به تاجر لطف می کرد اما روزگاری رسید که ورق برگشت و این تاجر بود که با فروش محصول به او لطف میکرد و این وضعیت برای کسب و کار خوب نیست. انحصار زیان بار است. سودجویی برای کسب و کار خوب نیست. کسب و کار زمانی در سلامت کامل قرار خواهد داشت که مانند یک مرغ در پی آنچه می خواهد مدت مناسبی را به جستجو بپردازد.

خواسته ها به راحتی بدست می آمدند. اصل رابطه صادقانه میان ارزش ها و قیمت محصول، مورد بی توجهی قرار گرفته بود. خدمات مناسبی به مردم ارائه نمی شد. تفکر نادیده انگاشتن مردم در بسیاری از افراد دیده میشد. و این به شدت برای کسب و کار زیان بار بود. برخی افراد این شرایط غیرعادی را خوشبختی می نامیدند. اما این نه خوشبختی، بلکه تلاشی بی فایده برای پول دراوردن بود. تلاش برای پول درآوردن، کسب و کار نیست.

مقروض شدن و سپس در تلاش برای ثروت اندوزی، فراموش کردن فروش چیزهایی که مردم به آن نیاز دارند کار ساده ایست. مگر اینکه فرد برنامه جامع و کل نگری را در ذهن خود داشته باشد. کسب و کار صرفا بر مبنای ثروت اندوزی و منفعت طلبی بسیار نا ایمن است. حرکتی ناپیادار و نامنظم که به ندرت در طی سالیان دراز منفعتی قابل توجه حاصل خواهد کرد. وظیفه کسب و کار، تولید برای مصرف است و نه برای پول و سفته بازی. تولید برای مصرف منجر به کیفیت بالای محصول و قیمت پایین آن خواهد گردید. در این صورت است که کالا در خدمت مصرف کننده هم قرار خواهد گرفت و نه صرفا تولید کننده آن. و اگر پول از جایگاه خویش منحرف گردد، در نتیجه تولید نیز تنها در خدمت تولید کننده قرار خواهد گرفت.

موفقیت و سعادتمندی تولید کننده در گرو خدمت به خلق است. ممکن است وی برای مدتی در خدمت خود باشد و کسب ناچیزی هم داشته باشد-البته این وضعیت کاملا اتفاقی خواهد بود- اما در این صورت و زمانی که مردم با حقیقت امر مواجه گردند و دریابند که خدمتی شامل آنها نمی شود، پایان آن تولید کننده فرا خواهد رسید. در دوران رونق اقتصادی بیشترین تلاش های تولید، خدمت به خویش بود و در نتیجه هنگامی که مردم متوجه این وضعیت گردیدند، بسیاری از تولید کنندگان با ورشکستگی مواجه شدند و اعلام کردند که وارد دوره رکود شده اند. اما در واقع چنین نبود. آنها سعی میکردند تا حماقت را در برابر تعقل و منطق قرار دهند. امری که  به سادگی امکانپذیر نیست. حرص برای پول مطمئن ترین راه برای نرسیدن به آن است. اما هنگامی که فرد خدمتی را صرفا برای ارائه خدمت انجام می دهد، برای احساس رضایت از انجام کاری که به درستی آن اعتقاد دارد، آنگاه پول به سادگی راه خود را پیدا خواهد نمود.

طبیعتا پول در نتیجه خدمت حاصل می گردد و داشتن آن امری ضروریست. اما فراموش نخواهیم کرد که غایت کسب پول، آسودگی نیست بلکه فرصتی است برای ارائه خدمات بیشتر. در نظر من چیزی نفرت انگیز تر از زیستن بی دغدغه وجود ندارد. هیچ یک از ما حق تنبلی و کاهلی را نداریم. در تمدن هیچ جایی برای بیکاره ها وجود ندارد. هر طرح و برنامه ای برای حذف و نسخ پول تنها کارها را پیچیده تر می نماید. باید معیاری برای خود داشته باشیم. این موضوع که سیستم فعلی پولی، مبنای مناسبی برای معامله است یا خیر، موضوعی است که جای تأمل جدی دارد. و سوالی است که در فصل آتی به آن خواهم پرداخت. مخلص کلام و اعتراض من به سیستم فعلی مالی این است که به جای تسهیل در امر تولید، تمایل دارد مانع آن شود و به خودش خدمت کند.

تلاش من در جهت تسهیل (امور زندگی) است. به طورکلی دارایی مردم ناچیز است و حتی خرید ساده ترین وسایل ضروری نیز برای آنها هزینه زیادی دارد (چه رسد به خرید وسایل تجملاتی که به عقیده من هر کسی لیاقت داشتن آنها را دارد)، زیرا تقریبا هر آنچه که می سازیم بیش از حد نیاز پیچیده است. لباس ما، غذای ما، و اسباب و لوازم خانه ما، هر چیزی می تواند در عین حالی که بهتر به نظر می رسد، ساده تر نیز باشد. تولید کنندگان امروزی هنوز هم محصولات را به گونه ای که در گذشته تولید می شده اند، تولید می کنند.

منظورم این نیست که می بایست سبک های عجیب و غریب به کار ببریم. ضرورتی ندارد که لباس ما کیسه ای باشد با یک سوراخ در میان آن. شاید دوختنش ساده باشد اما این لباس برای پوشیدن مناسب نخواهد بود. یک پتو برای ساخت و عرضه به دوخت و دوز زیادی نیاز ندارد، اما اگر به سراغ سبک هندی پتو برویم از پس انجام آن بر نخواهیم آمد.  آسان سازی واقعی به معنی ارائه بهترین خدمات و راحت‌ترین و مناسب­ترین کاربرد است. مشکل ما با اصلاحات اساسی این است که همیشه اصرار بر این است که کالا ها می بایست بر اساس طرحی معین و همینطور دست دوز باشد. تصور می کنم اصلاح لباس زنان_که شاید به نظر معنی لباس های نازیبا بدهد_می بایست همیشه توسط زنان ساده پوشی انجام گردد که تمایل دارند افراد دیگر نیز ساده پوش باشند. اما این فرآیند درستی نیست. ابتدا با انتخاب مواد مناسب شروع کنید، سپس راه کارهای کاهش و حذف اجزای بی فایده را بررسی کنید. این روش برای هرچیز از قبیل کفش، لباس، خانه، ابزار، راه آهن، کشتی بخار، هواپیما و … قابل استفاده است. همینطور که قطعات اضافه را حذف و قطعات ضروری را ساده می کنیم، در عین حال هزینه های تولید را نیز کاهش می دهیم. منطق ساده ای است اما فرآیندهای امروزی در کمال تعجب به جای ساده سازی مواد، در پی ارزان سازی تولید هستند. آغاز کار می بایست با مواد شروع شود. در ابتدا می بایست دریابیم که آیا قطعه به خوبی آنچه که می بایست تولید شود تولید شده است یا خیر؟ آیا خدمات و انتظارات ممکن را برآورده می سازد؟ سپس اینکه آیا مواد به کار رفته بهترین انتخاب هستند یا تنها مزیت آنها گرانقیمت بودن است؟ سپس اینکه آیا امکان کاهش پیچیدگی و همینطور وزن آن وجود دارد یا خیر؟ و سوالاتی از این دست.

وجود وزن اضافه در ربان (قپه) کلاه درشکه چی ها بی معنی است. در حقیقت تنها خاصیت این ربان ایجاد امکان شناسایی کلاه برای صاحب آن است حال آنکه بکارگیری وزن اضافه در آن تنها اتلاف توان و انرژی است.

درک این توهم که “سنگینی وزن نشان از قدرت است” برایم مقدور نیست. کاربرد این وزن اضافی و استحکام در یک ماشین حفاری (میله کوبی) منطقی به نظر میرسد اما چرا می بایست وزنه سنگینی را با خود حمل کنیم حال آنکه قصد نداریم از آن حتی برای کوبیدن چیزی استفاده کنیم؟

چرا باید وزن اضافی را در ساخت ماشین های باری بکار بگیریم؟ چرا آن وزن را به حجمی که خودروی باری برای حمل آن طراحی شده است اضافه نکنیم؟ مردان چاق نمی توانند به سرعت افراد چابک بدوند حال آنکه ما بیشتر خودروهای خود را طوری می سازیم که به هنگام سرعت گرفتن به مانند یک فرد چاق رفتار می کنند.

بخشی از ضعف خودروها ناشی از وزن بالای آنهاست. روزی خواهد رسید که دریابیم چگونه وزن را کاهش دهیم. به عنوان نمونه، چوب را در نظر بگیرید. برای برخی اهداف معین چوب بهترین مواد شناخته شده است. اما چوب بسیار ناکارآمد است. چوب به کار رفته در خودروهای فورد حاوی حدود 15 کیلوگرم آب است. برای رفع این مشکل باید راهکار بهتری وجود داشته باشد. باید روشی وجود داشته باشد که از آن طریق بتوانیم همان استحکام و مقاومت را بدون نیاز به استفاده از وزن های بی مصرف حاصل کنیم. حتی اگر لازم باشد از خلال هزاران آزمون و سعی و خطا به این هدف برسیم.

کشاورز کارهای رزومره خود را با پیچیدگی زیادی انجام می دهد. اعتقاد دارم کشاورزان به طور میانگین تنها پنج درصد انرژی مصرفی خود را در اهداف ارزشمند به کار می گیرند. فرض بگیرید که کسی بخواهد یک کارخانه را به این روش طراحی و تجهیز کند، به مانند مزارع، هرمکانی مملو از افراد خواهد شد. بدترین کارخانه اروپا از میانگین اسطبل های مزارع ما بهتر است. که در آنها از حداقل ممکن انرژی بهره برداری شده است. نه تنها در هرکاری از نیروی انسانی بهره برده می شود، بلکه به ندرت به فکر مدیریت منطقی آن هستند. یک کشاورز برای انجام کارهای روزمره خود ممکن است بارها از یک نردبان ناپایدار بالا و پایین برود. او ممکن است طی مدت سالیان سال آب را حمل کند اما در فکر ایجاد یک خط لوله آب نباشد. در نظر او اگر نیاز به انجام کار بیشتری باشد، می بایست کارگرهای بیشتری را به کار گیرد. تصور میکند صرف پول برای بهبود، هزینه است. محصولات مزرعه حتی در پایین ترین قیمت خود ارزشمند تر از آنچه که هستند می توانند باشند. سود مزرعه در بهترین حالت خود پایین تر از آنچه که باید باشد است. و این اتلاف حرکت است-اتلاف تلاش و کار-که هزینه های مزرعه را بالا و سود آن را پایین نگه میدارد.

در مزرعه من در “دیربورن” همه کارها بصورت ماشینی انجام می گیرد. ما حجم زیادی از اتلاف را حذف کرده ایم، اما هنوز به اقتصاد واقعی دست نیافته ایم. هنوز پس از 10 سال مطالعه مجدانه شبانه روزی نتوانسته ایم کاری را که می بایست، انجام دهیم.

بیش از آنچه کرده ایم، کار انجام نشده باقی مانده است. صرف نظر از قیمت محصولات، تا کنون هرگز نتوانسته ایم به سود مطلوب دست یابیم. ما نه کشاورز ، بلکه صنعتگرانی در مزرعه هستیم. زمانی که یک کشاورز خود را به مثابه یک صنعتگر در نظر می گیرد، با وحشت اتلاف، خواه در مواد و خواه در نیروی انسانی، آنهنگام است که محصولات کشاورزی را با قیمت پایین و مقدار کافی برای همگان خواهیم داشت. و نیز سود رضایت بخشی که کشاورزی را در زمره پیشه های کم خطر و پربازده قرار خواهد داد.

عدم اطلاع از روند جاری، عدم اطلاع از واقعیت کار و بهترین روش انجام آن دلایلی هستند که برای عدم بهره وری کشاورزی میتوان در نظر گرفت. هیچ چیز نمیتواند هزینه های این روش کشاورزی را بپردازد. کشاورز، به امید بخت و پیرو نیاکان خویش است. او نمی داند چگونه اقتصادی تولید کند و چگونه بازاریابی کند. کسب و کار تولید کننده ای که نه میداند چگونه تولید کند و نه میداند چگونه بفروشد دوامی نخواهد داشت. اما اینکه کشاورز میتواند-حتی با این شرایط-همچنان به کار خود ادامه دهد نشان از این دارد که تا چه اندازه کشاورزی سودآور است.

راه رسیدن به تولید کم هزینه با حجم بالا در تولید وکشاورزی که معنای فراوانی و وفور نعمت را برای همه داراست بسیار آسان است. مشکل اما تمایل عموم در پیچیده کردن امور بسیار ساده است. برای مثال “بهبود” را –از منظر کشاورز که پیشتربیان کردیم- در نظر بگیرید.

وقتی صحبت از بهبود می شود، معمولا برخی تغییرات در محصول را در نظر می آوریم. “یک محصول بهینه شده محصولی است که تغییر یافته است”. اما نظر من این نیست. مادامی که بهترین روش ساخت را درنیافته ام اعتقادی به آغاز ساختن ندارم. این البته به معنای آن نیست که یک محصول هرگز نمی بایست تغییر کند. اما بر این باورم که اگر زمانی آغاز به تولید محصولی کنیم که کاملا از بهینه بودن کاربرد، طراحی و مواد به کار رفته در آن اطمینان حاصل نموده ایم، نتیجه کار بسیار اقتصادی تر خواهد بود. اگر تحقیقات شما این اطمینان را به شما نداده است، همچنان به جستجوی خویش ادامه دهید تا به این اطمینان برسید. تولید با محصول آغاز می گردد. کارخانه، سازمان، فروش و طرح های اقتصادی، بر اساس محصول شکل خواهند گرفت. در این صورت شما یک لبه برنده در قلم (اسکنه) کسب و کار خویش خواهید داشت که در نهایت به کارتان سرعت خواهد بخشید. شتاب در تولید بدون اطمینان از محصول، عاملی مغفول در شکست بسیاری از کسب و کارهاست. مردم تصور میکنند که مهمترین چیز، کارخانه، انبار، پشتیبانی مالی و یا مدیریت است. بلکه بزرگترین چیز محصول است و هر گونه شتاب در تولید پیش از کامل شدن طراحی تنها اتلاف زمان است. من دوازده سال زمان صرف کردم تا به مدل T رسیدم. مدلی که برای من قابل قبول بود و امروزه به نام خودروی فورد شناخته می شود . ما مادامی که به محصولی واقعی دست نیافتیم تمایلی نیز به تولید واقعی نداشتیم. در نتیجه آن محصول هرگز دچار تغییرات اساسی نگردید.

ما پیوسته درحال تجربه ایده های نو هستیم. اگر جاده های اطراف دیربورن را بپیمایید، شاهد انواع مدل های خودروی فورد خواهید بود. آنها اما مدلهای آزمایشی هستند و نه مدلهای تجاری. معتقدم که نباید از ایده های خوب گذشت، اما در خصوص خوب بودن یا بد بودن یک ایده شتابزده تصمیم نمی گیرم. بر این باورم که اگر ایده ای به نظر خوب بیاید و یا اینکه امکان پذیر باشد، هر کار لازم را برای آزمودن آن از تمام زوایا انجام دهم. اما آزمودن یک ایده کاریست متفاوت از ایجاد تغییر بر روی محصول. هنگامی که اغلب تولید کنندگان در ایجاد تغییر بر روی محصول چالاک ترند تا ایجاد تغییر بر روی روشهای تولید، ما دقیقا مسیر عکس را در پیش می گیریم.

تغییرات بزرگ ما-پیوسته-در روش­های تولید بوده‌اند. معتقدم هیچکدام از عملیات های فعلی ما در ساخت، به مانند عملیات هایی که در آغاز کار بر روی مدل فعلی مان انجام می دادیم نیستند. و همین روش، دلیل ارزانی محصولات ماست. برخی تغییرات جزیی نیز در خودرو در جهت راحتی استفاده و افزایش استحکام و قدرت آن بوده است. همچنین با یادگیری و شناخت بیشتر ما نسبت به مواد، مواد اولیه مورد استفاده در خودرو نیز تغییر یافته و بهبود می یابند. همچنین ما تمایلی به توقف خط تولیدمان و یا افزایش هزینه تولید ناشی از نایاب شدن مواد مصرفی به هر دلیلی را نداریم، بنابراین برای هر ماده مصرفی، ماده ای جایگزین در نظر گرفته ایم. برای مثال فولاد وانادیوم، فولاد اصلی مورد مصرف ما است. که با آن میتوانیم مقاومتی عالی به همراه وزنی پایین را بدست آوریم، اما اینکه آینده کسب و کار خود را وابسته به امکان فراهم نمودن فولاد وانادیوم نماییم ایده خوبی نخواهد بود. ما برای آن نیز ماده ای جایگزین در نظر گرفته ایم. تمامی فولاد های ما خاص هستند، اما برای هر یک از آنها حداقل یک ماده دیگر به عنوان ماده جایگزین تعیین نموده ایم. کاملا تایید شده و مورد آزمون قرار گرفته. این رویه برای کلیه مواد و قطعات ما به کار گرفته شده است. در آغاز ما تنها برخی از قطعات را خودمان تولید می کردیم اکنون اما همه موتورها و اغلب قطعات را خودمان تولید میکنیم زیرا دریافته ایم که بسیار ارزان تر تمام میشود. همچنین قصد داریم تا قطعاتی را که ناتوان در تامین فوری آنها از بازار هستیم و نیز قطعاتی که پیمانکارانمان در تحویل سفارش آن دچار بدقولی میگردند را نیز خودمان تولید کنیم. قیمت شیشه در خلال جنگ جهانی اول به طرز ناعادلانه ای افزایش یافت و ما از جمله بزرگترین مصرف کنندگان شیشه در کشور بودیم. اکنون اما ما کارخانه شیشه سازی خود را راه اندازی کرده ایم. اگر ما تمام انرژی خود را صرف ایجاد تغییرات در محصول می نمودیم ره به جایی نمی بردیم. اما اکنون با حفظ محصول موجود، این توان را داریم تا انرژی خود را صرف بهبود فرآیندهای تولید خود نماییم.

اصلی ترین بخش یک قلم برش، لبه برنده آن است. و اگر یک اصل اساسی در کسب و کار ما وجود داشته باشد، آن همین اصل است. اگر یک قلم برش لبه برنده نداشته باشد، نمی توان نام اسکنه بر آن نهاد و دیگر اهمیتی ندارد که چگونه ساخته شده باشد، یا اینکه از چه نوع فولاد مرغوبی در آن استفاده شده و یا اینکه چقدر خوب فورج (کوبش) شده باشد. و تنها یک تکه آهن است. مفهوم این سخن آن است که کارایی یک شیء مهم است و نه نام آن. چه دلیلی دارد برای یک اسکنه (قلم برش) کند نیروی زیادی را صرف کنیم حال آنکه با نیرویی بسیار کم بر اسکنه ای تیز میتوان کار را انجام داد؟ قلم برای بریدن است و نه برای کوبیدن. کوبیدن تنها رخدادی است برای وقوع کار. بنابراین اگر هدف ما کار است چرا بر خود کار تمرکز نکنیم و آن را در سریعترین روش ممکن انجام ندهیم؟ لبه برنده یک تجارت نقطه ای است که محصول به دست مصرف کننده میرسد. یک محصول ناراضی کننده همان لبه برنده کند است. تلاش های بیهوده بسیاری نیاز است تا آن را به فروش رساند. لبه برنده یک کارخانه نیروی انسانی و ماشین آلات آن است. اگر نیروی انسانی ناکارآمد باشد، ماشین هم کارآمد نخواهد بود و بالعکس. هر کار غیر ضروری برای انجام کار توسط افراد، اتلاف است.  اساس ایده من این است که افراط (اتلاف) و تفریط(کم فروشی) مانع از خدمت رسانی حقیقی است. هر دو غیر ضروری هستند. اتلاف عمدتا به دلیل درک نادرست افراد از کاریست که انجام می دهند و یا بی دقتی در انجام آن کار. و کم فروشی نوعی کوته بینی است. من تلاش بسیاری در تولید با حداقل اتلاف در مواد و نیروی انسانی و همچنین فروش با حداقل سود بسته به سود کلی ناشی از حجم فروش انجام داده ام. در فرآیند تولید من مایل به توضیع بیشینه کارمزد هستم که این امر هزینه خرید نیرو را بالا میبرد. البته این کار منجر به کاهش هزینه نیز خواهد گردید مادامی که ما با حداقل سود محصول خود را به فروش می رسانیم میتوانیم محصول خود را متناسب با هزینه نیروی صرف شده بفروشیم. بنابراین بهترین مدیران، کارگرها و خریدار ها با ما در ارتباط خواهند بود و به موجودیت ما کمک خواهند نمود.

موسسه ای که ما بنیاد نهادیم خدمتی ارائه می نماید و من میبایست درباره آن سخن بگویم. اصول آن خدمت عبارت است از:

  1. فقدان ترس از آینده و تحسین گذشته. کسی که از آینده میترسد، خود را محدود میکند. شکست تنها فرصت برای آغازی هوشمندانه است. یک شکست صادقانه اعتبار شما را از بین نخواهد برد. بی اعتباری در ترس از شکست است. آنچه گذشته است تنها برای معرفی مسیر ها و تعاریف پیشرفت کاربرد دارد.

  2. بی توجی به رقابت. کسی که کاری را به بهترین نحو انجام می دهد مستحق انجام آن کار است. مانع کسب دیگران شدن جنایت است (به اصطلاح عامیانه آجر کردن نان دیگران) مجرمانه از آن جهت که شخص برای کاهش منفعت رقیب خود تلاش می کند. با استفاده از فشار و نه هوش خود.

  3. در نظر گرفتن منفعت به جای خدمت. کسب و کار بدون سود دوام و توسعه نمی یابد. اصولا به سودآوری اشکالی وارد نیست. یک کسب و کار خوش ساخته و پرداخته در سودآوری دچار خلل نمی گردد. اما سود لزوما می بایست پاداشی باشد در ازای خدمتی شایسته. سود نه اساس بلکه باید نتیجه خدمت باشد.

  4. تولید به معنای خرید ارزان و فروش گرانتر نیست. بلکه فرآیند خرید مواد به قیمت مناسب، صرف کمترین هزینه برای تبدیل آن به محصولی قابل مصرف و ارائه به مشتری است. احتکار، سفته بازی و سودجویی تنها منجر به خلل در این فرآیند خواهند گردید.

دلایل وجودی و پیامدهای موضوعات یادشده، مباحث فصل های آتی این کتاب هستند.

Authors

Entrepreneur
Entrepreneur
مشاور مدیریت، کسب و کار، تولید و کیفیت